خرید بک لینک

گچ یا 1 1 این است!

چرا دارم مغزمو از دست میدم؟ چرا دیگه به هیچی فکر نمیکنم؟ چرا هیچ دغدغه فکر ندارم؟ مثلا چرا برام مهم نیست از کجا اومدیم؟ چطوری بشر از بین میره؟ خدا وجود داره یا نه؟ تکراری شدن اینا؟ بچگونه ن؟ فکر کردن بهش بی فایده س یا چی؟ چرا وقتی یکی حرف حساب میزنه نه سوالی برام پیش میاد و نه حرفاشو کامل میکنم؟ احساس میکنم میفهمم ولی چرا علاقه ای ندارم ادامه بدم؟ چرا ایده ای به ذهنم نمیرسه؟ هیچ ایده ای. چرا وقتی برای فکر کردن نمیزارم. چرا به زندگی اهمیتی نمیدم؟ به جوونیم؟ به مغزم؟ کتاب میخونم. ولی دیوار اونو بخونه فایده ش بیشتره. همه اینا بخاطر کاره؟ بخاطر اینکه وقت ندارم فکر کنم؟ ینی وقت با انرژی. خب بلخره ی تایمی از روزو که انرژی دارم بر فکر کردن. چرا تو کارم نمیبینمش. چرا به کارم عمیق فکر نمیکنم. اصلا عمیقو سطحی نداره. کلا انرژی ای بر فکر کردن نمیزارم. چیکار کنم موتورم را بیفته؟ نکنه قضیه همینه؟ ینی به مسائلی که اهمیتی ندارن فکر نمیکنم. مثلا که چی خدا هست یا نیست. که چی که از کجا اومدیمو آینده چی میخاد بشه. اگه احساس میکنم خیلی فهمیدم اونوخخخخ پس باید تو خودم تغییرو دیده باشم. خب من همین امروز از دست گرما پشت چراغ قرمز واینستارم. هنوزم که هنوزه دروغای کوچیکو بزرگ میگم. با لذت پشت سر آدما حرف میزنم. دنبال هدفم نمیرمو آرزوهامو میکشم. من همه گندای ممکنو میزنم. هیچ پیشرفتی نداشتم. ی چیزای کوچیکی برام حل شده تقریبا. مثلا به هر حرفی اهمیت نمیدم. ادمای پوچو حرفای پوچو زودتر تشخیص میدم. اونم بر تجربه مه البته. ولی همینو میشه گفت فقط پیشرفت. دیگه هیچی. ضعفا و اشتباها هموناییه که بود. روزی 9 ساعت کار میکنمو 3 ساعت تو راهم. تمام جوونیمو دارم به چی میگذرونم؟ مگه بدون پولم میشه؟ بدون استقلال میشه؟ کاش بدون پول میشد.
قضیه پول نیست. من دارم اشتباه میبینم همه چیو. اگه از علاقه م پول در میاوردم الان اینارو نمیگفتم. مثلا دنسر بهترین موزیکای دنیا بودم. یا ی بازیگر تئاتر حرفه ای. اونجا نیستم که بدونم اون موقع چی میگفتم. عقل منم به پیچیدگیای زندگی نمیرسه. من فقط میتونم جایی که هستمو ببینم. تا جایی که زاویه دیدم راه میده. حافظ تو چیو دیدی که فرای عقلت بود؟ چیو دیدی بیرون این چارچوب؟
منو بستن. قفلم کردن. از این قفل گنده ها که شکستنی نیست. زنجیرشم فلزی کلفته. اخه هر دفه میخام در برم بیشتر میچسبم سرجام. من کی قفلو باز میکنمو کاری که دوس دارمو انجام میدم؟ ینی قفلی که مغز میسازه هزار بار قوی تر از قفل فیزیکیه. میدونی جبر ساختتش. جبری که میگه تو باید هر چه زودتر پول دربیاری. دختری که صب تا شب تو خونه س ترشیده س. به هر قیمتی شده کار کنو پول دربیار که همین خودش کلی برده. جبر دیوسی که میگه همین که بیکار نیستی و داری ی چیز یاد میگیریو غنیمت بدون. جبر ظالمی که میگه با ی کتاب خوندنو هفته ای یه ساعت رقصیدن به اونی که میخای میرسی. حالاشاید نرسی عوضش کارتو داری. من چجوری این قفل قویو بشکنم؟
وااای قفل چه کسشعریه. من میخام کاریو که دوس دارم بکنم ولی نمیتونم صب تا شب بمونم خونه و برقصم اخرشم بخاطر ریدمونی که توش به دنیا اومدم هیچی نشم جز ی مربی احمق دنسی که هیچ آموزشو دوره ای ندیده و چشمش به ماهی 200- 300 تومن از باشگاه کوفتیه و ترس از کم بودن شاگردا. اونم خودش هزار جور پوچی داره. شایدم قضیه اینه! آیا من واقعا رقصو دوس دارم؟ چقد دوسش دارم؟ اگه واقعا خیلی دوسش دارم پس چرا باید اینجا باشم؟ فقط بخاطر جبر؟ اتنا واقعا عاشق هنرشه. همه سرکوفتای دورو روشو بی پولیم داره تحمل میککنه واسه انجام کاری که دوس داره. اون هیچ ویژگی شخصیتی خاصی نداره. فقط و فقط عشق داره به کارش. شاید من رقصو دوست دارمو عاشقش نیستم. من خیلی چیزا رو دوست دارم. ولی کی میفهمم که واقعا عاشق چیم؟ کی؟ کی؟ کی؟

+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۲/۲۱ساعت 22&nbsp توسط تراوشگر |

برچسب: نویسنده: آریا میرزاپور تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 18:15

صفحه بندی